خاطراته یه وروجک

خرید بک لینک

داشتم میلرزیدم از ترس

پاهام ضعف کرده بودو ب زور راه میرفتم

میدون پونک بودم!

هم پلیس و هم شهرداری اومده بودن تا بساط  دست فروشارو بریزن ب هم!

ماهی و سبزه و سنجد و ... ریخته بود ب هم...اصن یه وضی بود!

وحشی بازی درمیاوردن و مردم ک ازشون فیلم میگرفتنو هم  گوشیشونو میگرفتن و هم بازداشت میکردم...

حالم از آدمای قلدر ب هم میخوره!

از آدمای زور گو بدم میاد...

از هر چی پلیسه متنفرم!

منی ک این قد خشنم چ قد از دعوا میترسم!(استادم میگه درونت خشمگینه)

خاطراته یه وروجک...

ما را در سایت خاطراته یه وروجک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 0:11

آخر ساله میخوام برام یادگاری بمونه:

1:اسمت؟

آخر ساله میخوام برام یادگاری بمونه:

1:اسمت؟

2:تاریخ تولدت؟

3:اسممو تو گوشیت چی سیو کردی؟ 

4:نظرت راجب من چیه؟

5;بدترین خصوصیت من؟

6:بهترین خصوصیتم،اگه دارم؟

7:بهترین دوستت؟

8:اسم عشقت؟

9:بزرگترین آرزوت؟

10:یه آرزو برای من؟

11:خوشگلترین عضو بدنم؟

12.حرف آخرت؟


برا دوستات بفرس جوابای جالبی میگیری خاطراته یه وروجک...

ما را در سایت خاطراته یه وروجک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 17:41

من اعتراف میکنم ک یه دروغگوام!

من ب همه ی آدمایی ک میشناسم دروغ گفتم و حتی ب اونی ک تو آینه میبینم!

من قرار گذاشتم با خودم ک وقتی این وبلاگو درست کردم، هر کی تو سرم میاد توش بنویسم..بعضیاشو توش مینویسمو برام قایم میکنه..بعضی از اراجیفمم اون ور و این ور ولو ان..شده تو کتاب، جزوه و یا حتی کاغذ پاره..

مداد باشه مینویسم...

میخام ب خاطر دروغام تنبیه شم...

خدا یا یه جوری بزن ک قدر شناست باشم

خاطراته یه وروجک...

ما را در سایت خاطراته یه وروجک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 17:41

علی راست میگه آدم ک ازدواج کنه همه زندگیش میشه همسرش!ب حرفای علی فکر میکنم(ناخودآگاه)ینی یهویی تصورش میاد تو ذهنم!(تصور حرفاش)این علی ای ک پیشم نیست و هر از گاهی میبینمش یه جوری بهم چیره شده ک خودم موندم..بعضی وقتا..خودمو تو آینه نگاه میکنم و میگم ن، نباید من کسیو این قد دوست داشته باشم!منی ک همش خودم خودم میکنم پ چ جوری میشه!؟..مگه تو خودم یکی دیگه جا میشه!؟(ینی آدمه خودخواه مگه میتونه کسه دیگه ای رو غیر از خودش ببینه)غزل نگرانم شد وقتی از حسام بش میگفتم و فقط گف مواظب خودت باش!من ک کاری نمیکنم و فقط ب حسام اعتماد میکنم...چ جوری بعضی از حسا سر ذوق میارنتو بعضیاشون تا مغز استخون میسوزوننت!؟از اون جایی حس کردم واقعن دوسش دارم ک ...وقتی از دستم ناراحته و یا از دستش ناراحتم حوصله هیچ کسو هیچ چیو ندارم!(ولی بعدش نمیدونم چ جوریه ک بیشتر از قبل دوسش دارم)حتی امیر علی ک دنیامه...وقتی قسمتون میدن ب جونه کسی ک دوسش دارید شما یاده کی میوفتین!؟من یاده داداچ امیر علی میوفتم..پس چ جوریه ک این علیه میتونه کاری ک من حوصله ی عزیز ترین کسمو نداشته باشم!میدونم دلت میخاست یه دفه از تو بنویسم و نمیدونی ک خاطراته یه وروجک...

ما را در سایت خاطراته یه وروجک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: چهارشنبه 18 اسفند 1395 ساعت: 17:03

وقتی نمینویسم دلیل نمیشه ک هیچ اتفاقی واسم نیوفته و یا هیچ حرفی ندارم...بعضی وقتا مینویسم و دوست ندارم کسی بخونه و نمیزارم این جا...الان پر از حرفم...پر از احساسای جدید...یه کم گیج شدم...باید یه کم جدی تر باشم...خیلی شوخی گرفتم زندگیو......(پر از حرفو سکوته) خاطراته یه وروجک...

ما را در سایت خاطراته یه وروجک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 7:43

 سلامکی میگه مردا بوی خوب نمیدن؟!(همونی ک میگفتی این طوری نیس)مردام بوی خوبی میدن...همون بویی ک باعث میشه بری طرفشو هی بوسش کنی و دستاتو دور شیکمش حلقه کنی و سفت ب خودت بچسبونیش ک فرار نکنه...هی بهت بگه میمون و توام خودتو بیشتر بچسبونی بهش...البته نا گفته نمونه ک این حسه آدما ب طرفه مقابله ک باعث میشه بوی تنش برامون جذاب باشه و مثه کنه، تو هر موقعیتی آدمو ب خودش بچسبونه...میگن هر کی تنش یه بویی داره...من عاشقه بوی بدنه این بشرم!میدونم اگه منو میشناسید توی فکرتون اومده ک دارم از علی میگم...ولی ن...علی رو دوست دارم ولی هنو ب این شدت نرسیده!میدونم فکراتون منحرفه...درستتون میکنمامروز 22 بهمنه...من الان خونه مامان بزرگ و دو تا خاله کوچیکه و دایی ریزه ی عشقم ک همیشه بو خوب میده و بیچاره وقتیم ک خوابه ام از دسته من آسایش نداره! خاطراته یه وروجک...

ما را در سایت خاطراته یه وروجک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 7:43

سلومچ طور مطورید؟!کیفتون کوکه؟!من حالم خوبه...یه برنامه هایی واسه زندگیم ریختم تو سنه 20 سالو 1 ماهگی ک چن روز مونده تا 2 ماه بشه!برام دعا کنید کم نیارم و هدفمو فراموش نکنم...یه کم فراموش کارم...باید جلو چشام باشه ک یادم نره...بنویسم بزارم جلو چشم...گوشی خریدم عکسه هدفمو بزارم صفه ی گوشیم(اینو داش سیا انجام داده بود...تقلید از نوع خوبش خوبه دیگه)بعضی وقتا آدما رو هم فراموش میکنم وقتی نبینمشون...حتی وقتی ک برام خیلی عزیزن...ندیدن باعث میشه برن تو خاطراتم و من خاطراتمو ب مرور زمان فراموش میکنم(ب خاطر همین هر وقت حوصلم بشه مینویسمشون)از دل برود هر آن که از دیده رود(برا من صدق میکنه)حسودی نکنید بهم و برام آرزوهای بد نکنید ک چون واسه هر کی بد بخوای سر خودت میاد!یه جمله رو کاغذ نوشتم و زدم ب نیمه ای از اتاق ک برا منه و توش نوشتم: آینده رو من تعیین میکنم، ن سرنوشت، ن آدمای دورم و ن ...(مدیونید فک کنید آخرش یه شکلک کشیده باشم) خاطراته یه وروجک...

ما را در سایت خاطراته یه وروجک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 7:43

سلام و صد سلام(میشه صد و یکی)هیچی مثل نوشتن آرومم نمیکنه...آرومم...میخام آروم تر شم...(دروغ میگم...تو سرم آشوبه ولی بیرونم آرومه)میخام خاطرمو بنویسم...هم خاطره، هم هر چی اومده بود تو ذهنم تو این چن روز...امید وارم الان ک دارم مینویسم همش بیاد تو ذهنم...اون چیزی تو ذهنمه خنده داره...دیگه نمیدونم چی از کار در بیاد!(الان دارم چنتا کار با هم انجام میدم..مغزم هنگ کرده!)مامان بزرگم (مامانه بابام) اومده خونمون از شهرستان...بش میگیم ننه...92 سالشه (بگو ماشاالله)مامان بزرگم یه کم آلزایمر گرفته و گوشاشم سنگینه و سمعک میزاره...الان چند روزه ک اومده و به بابام میگه این مائده نیس(ینی من، من نیستم)، خیلی تغییر کرده(فقط ابروهامو رنگ کردم والا)، دخترشه (من تو این فکر بودم ک مامان بزرگم با چ منطقی حساب کرده ک من یه دختر هم سنه خودم دارم) بابامم بهش گف این مائده نیس و نوناس (ب منم با تنه گف ک ببین ننه هم فهمید تو تغییر کردی...ب نظر خودم تغییراتم آرومم کرده و حالمو بهتر و رفتم تو خودم خیلی، منه برون گرا)...مادره پدره بنده ک ول کن نبود...به بابام گف : پاشو زنگ بزن بهش ببین کجاس این وقته شب!؟...بابا خاطراته یه وروجک...

ما را در سایت خاطراته یه وروجک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 7:43

من که ندیده ام زنی عاشق شود...و جز دوست داشتن چیز دیگری را به زبان بیاورد...قول میدهم که هیچ چیز غیر دوستت دارم نمی شنوید از او...وقتی میگوید چقدر خوب موهایت حالت گرفته اند امروز...یا چقد این لباس به رنگ و رویت امده است...یا مثلا چقد بهت گفته ام که صبحانه نخورده از خانه بیرون نرو...ناهارت را یخ زده نخور...شامت را از ساندویچی های بد مزه فلان جا نخر...وقتی میگوید امروز خسته ای بیا بنشین کمی کتاب بخوانم برایت...کیک زعفرانی پخته ام برایت بیا با کمی چایی بنوش...یا حتی وقتی که میگوید دیگر نمیخواهم ببینمت...خسته ام کرده ای...طاقت بودنت را ندارم...یا وقتی حتی میگوید چقد از تو دلخورم...چقدر می خواهم نباشی...چقدر حس میکنم دیگر دوستت ندارم...باور کنید این ها همه در زبان زن ها دوستت دارم معنا میشود...زن ها بلد میخواهند...مترجم میخواهند...باید عاشق باشی تا بفهمی شان...باید گوش هایت عاشق باشد...باید ببلعد کلماتش را...در ذهن برگردان کند به زبان عاشقی...و از چشم هایت عشق بزند بیرون...زن ها کارشان دوست داشتن است...نترسید...بلدشان شوید...بعد خواهید دید چیزی به غیر از دوستت دارم از گلوگاه حنجره خاطراته یه وروجک...

ما را در سایت خاطراته یه وروجک دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: چهارشنبه 11 اسفند 1395 ساعت: 7:43

صفحه بندی